
صبح فردا که شود ...
برف ها آب شود ...
با قدم های بهار
نفس خورشید هم تازه شود ...
توشه ای خواهم ساخت
به بزرگی همه فاصله ها
و به امید رسیدن به نگاهت
که مرا آغاز است
سفری خواهم کرد
تا سراپرده تو .
بازکن پنجره را
بازکن چشمت را
تا ببینی مهتاب
از نگاهت بی تاب
باسرزلف ستاره
سربازی دارد
سوز سرما بدنش زخم زده
حسرت آن
بنده نوازی دارد ،
صبح فردا که شود
سفری خواهم کرد
با قدم های بهار
تا در خانه تو .
بهنام
– 29 آذر 85
تبلیغات 


