تبلیغات
:: بوی بهبود ::

دریافت کد بستن راست کلیک در وبلاگ

بانوی غم دار




این همه شیون و تنهایی و تکرار بس است

روزگار! در قلمت این همه آزار بس است

یارمن سنگ زدی، خون جگرش ساخته ای

بر دل شب زده اش این همه آوار بس است

غوک با کم خردی طعنه به کارش بزند

در کلام دگران طعنه و گفتار بس است

یک نظر، ساده به دوران فراغش بنگر

در نگاه دگرت این همه اسرار بس است

آتش بی مهری چون به سرایش بزنی؟

سیلی از بی ادبی بر تن تب دار بس است

کم کن ای شیوه مسموم ز تقدیر گلم

اشک بانوی غزل بر دل غمخوار بس است

جغد نامحرم شب، بر گذرش خیمه زده

بردیایش برسان، کین ره بی یار بس است

 

  بهنام - هشتم مهرماه ۱۳۸۵