تبلیغات
:: بوی بهبود ::

دریافت کد بستن راست کلیک در وبلاگ

انتظار محال

 



از نسیمی که به ایوان من است

بوی پیراهن یوسف آید

که مرا می برد از قطره به موج

اوج امید و خیال

به همان دهکده تنهایی

که همه تشنه به دنبال تواند

و تو تنها بت شهر

که کم از مادر عیسی داری

ولی آن لیلایی

که اهالی همه از بوی تنت مجنوند

وتورا می خوانند

صبح ها منتظرند تا که به ایشان بدمی

که نفس می خواهند.

و من آن ژنده صدساله شهر

که تو را منتظر است آغوشم

و تو را بیدار است چشمانم

که بیایی فردا

که بیایی فردا

 بهنام – پنجم مرداد 85