تبلیغات
:: بوی بهبود ::

دریافت کد بستن راست کلیک در وبلاگ

گفتگو با استاد



من: سکوت ، سکوت ...

استاد: حرف بزن ! سکوتت را بشکن!

من: به چه زبانی احساسم را بگویم ؟

استاد: " من احساسم را فقط به زبان مادری می توانم بیان کنم".

من : چطور؟

استاد: اول سکوت می کنم.. وبعد برای چند لحظه عشق را در قلبم حس می کنم.

من: و بعد چه می شود؟

استاد: کسی پنجره را می کوبد. باد است. برایم مشتی خاطره آورده. و من خوشحال می شوم .

من: خوشحال! چرا خوشحال؟

استاد: چون هنوز هم باد می تواند مرا عاشق کند.

من: باد هم عاشق می شود؟

استاد: بله

من: باد چطور عاشق می شود؟

استاد: وقتی می فهمد کسی منتظر غرشش بر شیشه اتاق است، عاشق می شود.

من: وقتی عاشق شد چه می کند؟

استاد: وقتی عاشق شد به من احساس می دهد.

من: و تو هم احساست را به زبان مادری می گویی . زیباست !

استاد: می دانم. مشکل تو چیست؟

من: نمی دانم.

استاد: شاید احساسی نداری. شاید به اندازه من بالغ نشده ای که با احساس بگویی. شاید ...

من: نه! نه!

استاد: چه شد ؟

من: مشکل من زبان مادری است .

استاد: زبان مادریت بی نقص است. مشکل از جای دیگریست.

من: مشکل آنجاست که من با زبان مادری، فقط می توانم حرف بزنم. همین!

استاد: پس مشکل آنجاست که احساسی نداری.

من: اما قبلا اینطور نبود.

استاد: یعنی قبلا می توانستی احساست را به زبان مادری بیان کنی؟

من: بله

استاد: کی؟ چطور؟ برایم بگو.

من: اول بو کشیدم. بو تمام فضای اتاقم را گرفته بود.

استاد: بو؟ بوی چه؟

من: نمی دانم بوی چه بود؛ اما احساس کردم که تطهیر می شوم. احساس کردم که پاک شده ام.

استاد: بعد چه شد؟

من: کسی به پنجره زد.

استاد: باور نمی کنم. باد بود؟

من: بله. باد بود که عاشق شده بود. برایم بوی عشق آورد.

استاد: تو چه کردی؟

من: به زبان مادری احساسم را گفتم. شعر گفتم.

استاد: شعرت بگو!

من:

   دوش با باده انگور خدایی کردم

   هر می که زدم ز سینه آهی کردم

   آنگه که نسیم بوی مویت آورد  

   من مست شدم؛ تو را گدایی کردم

استاد: ...

من: بعد از شب را گفته بودم و غریب آشنا را هم بعدا گفتم.

استاد: بعد چه شد؟ دیگر شعر نگفتی؟

من: گفتم. اما دیگر با احساس نگفتم.

استاد: چرا؟ مگر دیگر بادی پنجره اتاقت را نزد؟

من: زد. اما عاشق نبود ... دیگر عاشق نبود ... فقط باد بود اما عاشق نبود ... مگر باز هم باد را عاشق کردی؟

استاد: ...

من: حالا قبول کردی که چرا می گویم: " من با زبان مادری، فقط، می توانم، حرف بزنم. "

استاد: قبول می کنم که اگر باد عاشقانه پنجره را نکوبد؛ با زبان مادری هم نمی توان احساس را گفت. اما دیگر سکوت چرا؟

من: چون هنوز هم آن بو در اتاق تطهیرم می کند .چون هنوز هم منتظرم که باد عاشقانه پنجره ام را بکوبد.

استاد: موفق باشی.

من: سکوت، سکوت ...