تبلیغات
:: بوی بهبود ::

دریافت کد بستن راست کلیک در وبلاگ

بانوی محال

 

                


    با شوق بانوی محال

دیشب قراری داشتم

اوپایدار بر عهد خویش

من را به منزل می برد

من مست از دیدار او

آغوش خود وا می كنم

او بیمناك از عشق من

گامی عقب تر می نهد

گفتم هراست بهر چیست ؟

با من غریبی می كنی ؟

در پشت دیوار سكوت

من را به عصیان می كشی .

شك می كند در كار خود

شك می كند در شعر من

این بار حرفی از دروغ

بر من نمایان می كند

من مات در احوال خویش

بر دل وضویی می كنم

پاك است این دل پاك پاك

این را خدایم عالم است

بانگی نهیبی می زند

سوغاتی شب را نگر!!!

او رفته است از نیمه راه

مجنون كودك را نگر

بازهم غرورش راشكست

بر روی او گامی نهاد

بنگر به سنگ تجربه

او را ببر دیگر ز یاد

بر آسمان رو میكنم

سنگی به سویش می زنم

خاموش باش ای عنكبوت

بر عشق خود من صادقم .

بو میكشم در كوچه ها

بویی زعشقی نیست نیست

در كوچه بن بست تو

در انتظارم كیست ؟ كیست ؟

اینجا هوا سرد است و سرد

تاریك تر از هر شبی

باز آن ستاره دور شد

من ماندم و بار غمی

تقدیر هم ظالم شده

بر طالعم نوری ببخش

اینجا كه آورده مرا ؟

من گم شدم در این سفر

از قصه ها بیرون بیا

بانوی خفته در سكوت

آتش به جانم می زند

بانگ صدای عنكبوت

از قصه ها بیرون بیا

بانوی رویایی من

با من سخن از عشق گو

بر بندبندش لایقم .